
شاكي اضافه كرد: پس از همراه شدن با آرش، وقتي وارد خانه دوست او شدم، 2 نفر با همدستي آرش به سوي من حملهور شدند و مرا مورد آزار و اذيت قرار دادند.
بازپرس جنايي افزود: به دنبال اين شكايت و در مرحله بعدي از تحقيقات، مشخص شد آرش پس از اين اقدام غيرانساني، به اتفاق همدستانش متواري شده است.
با صدور دستور قضايي در اين ارتباط، موضوع در دستور كار ماموران پليس آگاهي قرار گرفت و سرانجام 45 روز پس از فرار متهم، ماموران صبح ديروز 2 نفر از اين متهمان را شناسايي و دستگير كردند.
روشن افزود: با تحقيق از اين متهمان و اعتراف آنها به اقدام مجرمانه عليه دختر جوان، تحقيقات گسترده درخصوص دستگيري ديگر متهم پرونده كه همچنان فراري است، ادامه دارد.
بعد از ظهر روز چهارشنبه هفته گذشته مردی هراسان و مضطرب به اداره ۱۱ پلیس آگاهی تهران مراجعه و اعلام کرد کودک دوساله اش به نام حنانه گروگان گرفته شده است. او در توضیح ماجرا به کارآگاهان گفت؛ ظهر امروز- روز حادثه- برادرزاده ام به نام سیامک به مقابل خانه ما در اسلام شهر آمد و به همسرم گفت می خواهد حنانه را به گردش ببرد. زنم نیز بدون هیچ مقاومتی با این تصور که برادرزاده ام نیت خیر دارد حنانه را به او تحویل داد. دو ساعت از این ماجرا گذشت و کم کم داشتیم نگران دخترم می شدیم که سیامک با من تماس گرفت و گفت دخترم را گروگان گرفته است. برادرزاده ام آزادی حنانه را به دریافت ۵۰ میلیون تومان وجه نقد منوط کرده است.
پس از طرح این شکایت در حالی که تیم ویژه یی برای پیگیری موضوع و ردیابی جوان گروگانگیر تشکیل شد و تلفن پدر حنانه تحت کنترل درآمده بود ماموران نیروی انتظامی هنگام گشتزنی در اطراف جاجرود به سه جوان که کنار رودخانه چادر برپا کرده بودند مظنون شدند و بعد از نزدیک شدن به این افراد فهمیدند کودک خردسالی نیز همراه آنان است.ماموران هنگامی که درباره آن کودک از سه جوان سوال کردند پاسخ قانع کننده یی نشنیدند و به همین دلیل هر چهار نفر را به کلانتری پردیس منتقل کردند. در کلانتری با بازجویی های صورت گرفته معلوم شد یکی از سه مظنون همان کودک ربای تحت تعقیب است.
به این ترتیب سیامک به همراه دو دوستش به نام های علیرضا و محمد به پلیس آگاهی تهران انتقال یافتند و تحقیقات ویژه از آنان در دستور کار قرار گرفت. در شرایطی که حنانه به والدین اش تحویل داده شده بود، سیامک در اعترافاتش گفت من از مدت ها قبل با عمویم اختلاف داشتم و به خاطر کینه یی که از او در قلبم شکل گرفته بود می خواستم هر طور که شده ضربه یی به وی بزنم و از او انتقام بگیرم تا اینکه بهترین راه حل را در گروگان گرفتن دخترعمویم یافتم.وی افزود؛ برای اینکه بتوانم نقشه ام را پیش ببرم از محمد و علیرضا کمک خواستم و گفتم با ربودن حنانه می توانیم پول خوبی به دست بیاوریم. آنها همکاری با مرا پذیرفتند و برنامه یی طرح ریزی کردیم. قرار شد بعد از آنکه من با فریب زن عمویم دختر دو ساله را ربودم او را به جاجرود ببریم و در یک چادر نگهداری کنیم چون می دانستم اگر عمویم موضوع را به پلیس اطلاع بدهد در هر خانه یی که باشم خیلی زود دستگیر می شوم. در حالی که امیدوار بودم نقشه ام با موفقیت عملی شود، دستگیر شدم. پس از اعترافات سیامک، دو همدست او نیز اظهارات وی را تایید کردند و گفتند در طراحی گروگانگیری نقشی نداشتند و با پیشنهاد سیامک برای به دست آوردن ۵۰ میلیون تومان پول نقد و برطرف کردن مشکلات مالی شان با وی همراه شدند.
بنابر این گزارش هر سه متهم اکنون در بازداشت به سر می برند.
دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 
قهرکردی ورفتی تا بدانم
رفتن را هم همیشه نمی شود
در خواب خاطره گریه کرد
رفتی تا همه بدانند
دختری تنها در امتداد این کوچه غریب
تاابد تنها ماند
انگار می دانستی
که خط و خاطرات را هم
در ازدحام این همه گریه بی گاه
گم میکنم
حالا به خلوت خوابهایم آمدی که چه؟!
آمدی دستی تکان بدهی وبروی
که فراموش نکنم ساعت زلال قرارمان را
همان دوشنبه های بی غرورمن وبی بازگشت تو
حالا بیاوبه هر بهانه ای که میدانم ومیدانی برگرد
دلم برای آن گفت و گوهای گرم تنگ شده
وبرای تو و آن دقایق ماندگار
که ما را بی خبر در خواب خاطره جا گذاشتند و رفتند
میدانم که نمی آیی
آسمان بارانی گواه این حرف من
منی که روزها زنجیره تو را قاب گرفته ام
وبی قرارآمدن تو
هی بوی نیامدنت را می شنوم حتی از این زنجیر
وآسمانی که وقت رفتنت
گواه همیشه دلتنگی هایم بوده است
پس بیا و به حرمت این لحظه های پر گریه برگرد
برگرد و لحظه ای حتی نامهربان کنارم باش
آن نقابی که به رخسار زدم پیش تو افتاد وشکست.
شدم ان دختر غمگین و شکسته،
آن سنگ ترک خورده ی بی رنگ،
شدم آن کس که از اول بودم نه ان چهره ی رنگین...
من نه ان ماه سپیدم که تو هر شب به رخش مات شوی،
و نه ان خنده ی معصومم که به نگاهش دلشاد شوی،
من فقط دخترکی محصورم.....
بین دیوار و قفسها،
دوست داری از چه گویم؟
ارزوهایم که همه در دل خونینم ،،،بر باد رفت؟
آرزوی پروازم ؟ ؟؟؟!!!!که اسیر مرداب شدم و دود شد و رو به هوا رفت!!!
یا از ان رویا ی رنگین؟؟؟ که شبانگاه رو به من می کرد و می گفت:
منتظر باش،
اندکی صبر!!!
سحر نزدیک است.
نور می اید،
روز می شود و تو می خندی.....
از چه گویم؟؟؟؟
از چه نالم؟
من هیچ ندارم....
بساطم ، پُر پوچی هاست.
و پُر از زمزمه هایی گنگ است.
من نقابم افتاد، پیش چشمان تو من خرد شدم.
من نه آن فریادم که تو را وحشت و وهم به دلت راه دهد
و نه آن جمله ی پاکم که تو از گفتن آن مست شوی
آری
من فقط زمزه ای گنگم،
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
.
.
.
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا بناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است


