تبليغاتX
لوتوس(نیلوفر آبی)
پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.   به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه کنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.  

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 3:4 توسط میلاد |


 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:48 توسط میلاد |


  • راز موفقت در زندگی را فقط کسانی آموختند که در زندگی موفق نشدند .
  • وفاداری بر سعی کنار گذاشتن خواسته ها ، تصميمات و مسئوليت هايمان نيست ، هيچ کس ديکری نمی تواند به جای ما تصميم بگيرد ، هيچ کس ديگری نمی تواند مسئول پيامد کارهای ما باشد .
  • وفاداری ما نسبت به ديگران احترام گذاشتن ، پذيرفتن و توجه به آنهاست .
  • ما اجباری در موافقت با ديگران يا اجازه دخالت دادن به آنها برای زير نظر داشتن عقايد ، احساسات يا رفتار خود نداريم و هرگز مجبور به تحمل بد رفتاری نيستسم .
  • وفادار بودن و پذيرفتن وفاداری تنها به اين معناست که من خود را متکی به ديگری قرار ندهم من با احترام گذاشتن و عشق ورزيدن به ديگران و با دخالت در زندگی آنها يا اجازه نظارت دادن به آنها برخود به ديگران وفا دارهستم .
  • آنچه اهميت دارد اين است که انسان بتواند قدرت را بدست بياورد .
  • من به ارواح موعتقد نيسم ولی به قدرت ناخود آگاه فکری موعتقدم . من واقعاْ فکر می کنم که مغز بيشتر قدرت فائق آمدن بر ساير اندامهای هسی و توليد تجسمات وا دارد و مردمی که می گويند روح ديده اند را باور دارم .
  • عشق در لحضه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
  • عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود .
  •  عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گيرد.
  • + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:28 توسط میلاد |


    جواني كه با اغفال دختر‌خاله خود، او را به منزلي مسكوني كشانده و در اين محل، همراه 2 نفر از دوستانش ، او را مورد آزار و اذيت قرار داده بود، دستگير شد.
    بازپرس روشن در شعبه سوم دادسراي جنايي تهران با اشاره به اين پرونده به «جام‌جم» گفت: در يكي از روزهاي ارديبهشت‌ماه ، دختر 19 ساله‌اي با مراجعه به دادسرا و ارائه شكايتي، عنوان كرد؛ والدينم چند روز پيش به مسافرت رفتند و من بنا به دلايلي از همراهي آنها منصرف شدم، تا اين‌كه در غياب آنها، نياز به پول پيدا كردم، به همين دليل طي تماس با پسرخاله‌ام به نام آرش از او درخواست كردم تا مقداري پول به من قرض دهد.

    دختر جوان افزود: آرش وقتي متوجه شد من تنها هستم از من خواست به اتفاق او به منزل دوست او بروم تا او از آنها پول قرض كند.

    شاكي اضافه كرد: پس از همراه شدن با آرش، وقتي وارد خانه دوست او شدم، 2 نفر با همدستي آرش به سوي من حمله‌ور شدند و مرا مورد آزار و اذيت قرار دادند.

    بازپرس جنايي افزود: به دنبال اين شكايت و در مرحله بعدي از تحقيقات، مشخص شد آرش پس از اين اقدام غيرانساني، به اتفاق همدستانش متواري شده است.

    با صدور دستور قضايي در اين ارتباط، موضوع در دستور كار ماموران پليس آگاهي قرار گرفت و سرانجام 45 روز پس از فرار متهم، ماموران صبح ديروز 2 نفر از اين متهمان را شناسايي و دستگير كردند.

    روشن افزود: با تحقيق از اين متهمان و اعتراف آنها به اقدام مجرمانه عليه دختر جوان، تحقيقات گسترده درخصوص دستگيري ديگر متهم پرونده كه همچنان فراري است، ادامه دارد.
    + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:37 توسط میلاد |


    مردی که به خاطر اختلاف با عمویش، کودک دوساله او را گروگان گرفته بود، بازداشت شد.
    بعد از ظهر روز چهارشنبه هفته گذشته مردی هراسان و مضطرب به اداره ۱۱ پلیس آگاهی تهران مراجعه و اعلام کرد کودک دوساله اش به نام حنانه گروگان گرفته شده است. او در توضیح ماجرا به کارآگاهان گفت؛ ظهر امروز- روز حادثه- برادرزاده ام به نام سیامک به مقابل خانه ما در اسلام شهر آمد و به همسرم گفت می خواهد حنانه را به گردش ببرد. زنم نیز بدون هیچ مقاومتی با این تصور که برادرزاده ام نیت خیر دارد حنانه را به او تحویل داد. دو ساعت از این ماجرا گذشت و کم کم داشتیم نگران دخترم می شدیم که سیامک با من تماس گرفت و گفت دخترم را گروگان گرفته است. برادرزاده ام آزادی حنانه را به دریافت ۵۰ میلیون تومان وجه نقد منوط کرده است.
    پس از طرح این شکایت در حالی که تیم ویژه یی برای پیگیری موضوع و ردیابی جوان گروگانگیر تشکیل شد و تلفن پدر حنانه تحت کنترل درآمده بود ماموران نیروی انتظامی هنگام گشتزنی در اطراف جاجرود به سه جوان که کنار رودخانه چادر برپا کرده بودند مظنون شدند و بعد از نزدیک شدن به این افراد فهمیدند کودک خردسالی نیز همراه آنان است.ماموران هنگامی که درباره آن کودک از سه جوان سوال کردند پاسخ قانع کننده یی نشنیدند و به همین دلیل هر چهار نفر را به کلانتری پردیس منتقل کردند. در کلانتری با بازجویی های صورت گرفته معلوم شد یکی از سه مظنون همان کودک ربای تحت تعقیب است.
    به این ترتیب سیامک به همراه دو دوستش به نام های علیرضا و محمد به پلیس آگاهی تهران انتقال یافتند و تحقیقات ویژه از آنان در دستور کار قرار گرفت. در شرایطی که حنانه به والدین اش تحویل داده شده بود، سیامک در اعترافاتش گفت من از مدت ها قبل با عمویم اختلاف داشتم و به خاطر کینه یی که از او در قلبم شکل گرفته بود می خواستم هر طور که شده ضربه یی به وی بزنم و از او انتقام بگیرم تا اینکه بهترین راه حل را در گروگان گرفتن دخترعمویم یافتم.وی افزود؛ برای اینکه بتوانم نقشه ام را پیش ببرم از محمد و علیرضا کمک خواستم و گفتم با ربودن حنانه می توانیم پول خوبی به دست بیاوریم. آنها همکاری با مرا پذیرفتند و برنامه یی طرح ریزی کردیم. قرار شد بعد از آنکه من با فریب زن عمویم دختر دو ساله را ربودم او را به جاجرود ببریم و در یک چادر نگهداری کنیم چون می دانستم اگر عمویم موضوع را به پلیس اطلاع بدهد در هر خانه یی که باشم خیلی زود دستگیر می شوم. در حالی که امیدوار بودم نقشه ام با موفقیت عملی شود، دستگیر شدم. پس از اعترافات سیامک، دو همدست او نیز اظهارات وی را تایید کردند و گفتند در طراحی گروگانگیری نقشی نداشتند و با پیشنهاد سیامک برای به دست آوردن ۵۰ میلیون تومان پول نقد و برطرف کردن مشکلات مالی شان با وی همراه شدند.
    بنابر این گزارش هر سه متهم اکنون در بازداشت به سر می برند.
    + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:34 توسط میلاد |


    مرد جوان هنگام قدم زدن در یكی از بوستان های شمال تهران با دیدن قسمتی از دست یك زن، وحشت زده پلیس را خبر كرد. مرد جوان هنگام قدم زدن در یكی از بوستان های شمال تهران با دیدن قسمتی از دست یك زن، وحشت زده پلیس را خبر كرد. ساعت ۶ بعدازظهر سه شنبه مردی در تماس با پلیس۱۱۰ تماس و به اپراتور گفت: «در ضلع جنوب غربی پارك طالقانی دست یك انسان كه فكر می كنم زن باشد از قسمت مچ بیرون از خاك مانده است.» دقایقی بعد نیز محمد شهریاری - بازپرس ویژه قتل دادسرای جنایی تهران - به همراه اكیپی از كارآگاهان در محل مورد نظر حضور یافتند. دقایقی بعد نیز جسد زنی جوان كه صورتش از بین رفته بود از زیر خاك بیرون كشیده شد. كیف دستی وی نیز كه كنارش بود برای بررسی در اختیار بازپرس جنایی قرار گرفت. نخستین بررسی جسد نشان داد زن جوان كه مانتو و شلوار مشكی به تن داشت با گره خوردن روسری دور گردنش خفه شده و پیكرش از محل دیگری به بوستان منتقل و دفن شده است. بازپرس جنایی پس از بررسی محتویات كیف مقتول یك قطعه عكس، متعلق به زن جوانی را پیدا كرد كه داخل تكه روزنامه ای قرار داشت. با توجه به این كه صورت مقتول قابل شناسایی نبود و پشت عكس نیز هیچ مشخصاتی وجود نداشت تحقیق درباره شناسایی صاحب عكس آغاز شد. بازپرس جنایی پرونده نیز در این باره گفت: پس از بررسی تكه روزنامه موجود در كیف مقتول احتمال این كه قتل بیش از یك ماه قبل رخ داده باشد نیز قوت گرفت. جسد زن جوان برای تعیین علت اصلی و زمان مرگ به پزشكی قانونی منتقل شده و تحقیقات برای كشف راز این جنایت از سوی كارآگاهان جنایی تهران ادامه دارد
    + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:46 توسط میلاد |


    دوست دارم که.....

    يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟

    من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟ 

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:52 توسط میلاد |


    قهرکردی ورفتی تا بدانم

    رفتن را هم همیشه نمی شود

    در خواب خاطره گریه کرد

    رفتی تا همه بدانند

    دختری تنها در امتداد این کوچه غریب

    تاابد تنها ماند

    انگار می دانستی

    که خط و خاطرات را هم

    در ازدحام این همه گریه بی گاه

    گم میکنم

    حالا به خلوت خوابهایم آمدی که چه؟!

    آمدی دستی تکان بدهی وبروی

    که فراموش نکنم ساعت زلال قرارمان را

    همان دوشنبه های بی غرورمن وبی بازگشت تو

    حالا بیاوبه هر بهانه ای که میدانم ومیدانی برگرد

    دلم برای آن گفت و گوهای گرم تنگ شده

    وبرای تو و آن دقایق ماندگار

    که ما را بی خبر در خواب خاطره جا گذاشتند و رفتند

    میدانم که نمی آیی

    آسمان بارانی گواه این حرف من

    منی که روزها زنجیره تو را قاب گرفته ام

    وبی قرارآمدن تو

    هی بوی نیامدنت را می شنوم حتی از این زنجیر

    وآسمانی که وقت رفتنت

    گواه همیشه دلتنگی هایم بوده است

    پس بیا و به حرمت این لحظه های پر گریه برگرد

    برگرد و لحظه ای حتی نامهربان کنارم باش

     

    + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 18:27 توسط میلاد |


    آن نقابی که به رخسار زدم پیش تو افتاد وشکست.
    شدم ان دختر غمگین و شکسته،
    آن سنگ ترک خورده ی بی رنگ،
    شدم آن کس که از اول بودم نه ان چهره ی رنگین...
    من نه ان ماه سپیدم که تو هر شب به رخش مات شوی،
    و نه ان خنده ی معصومم که به نگاهش دلشاد شوی،
    من فقط دخترکی محصورم.....
    بین دیوار و قفسها،
    دوست داری از چه گویم؟
    ارزوهایم که همه در دل خونینم ،،،بر باد رفت؟
    آرزوی پروازم ؟ ؟؟؟!!!!که اسیر مرداب شدم و دود شد و رو به هوا رفت!!!
    یا از ان
     
    رویا ی رنگین؟؟؟ که شبانگاه رو به من می کرد و می گفت:
    منتظر باش،
    اندکی صبر!!!
    سحر نزدیک است.
    نور می اید،
    روز می شود و تو می خندی.....
    از چه گویم؟؟؟؟
    از چه نالم؟
    من هیچ ندارم....
    بساطم ، پُر پوچی هاست.
    و پُر از زمزمه هایی گنگ است.
    من نقابم افتاد، پیش چشمان تو من خرد شدم.
    من نه
     
    آن فریادم که تو را وحشت و وهم به دلت راه دهد
    و نه آن جمله ی پاکم که تو از گفتن آن مست شوی
    آری
     من فقط زمزه ای گنگم،

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:13 توسط میلاد |


    در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

    عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

    با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

    بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

    .

    .

    .

    لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی

    تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

    ساز صبا بناله شبی گفت شهریار

    این کار تست من همه جور تو می کشم

     

    شب همه بی تو کار من شکوه بماه کردن است

    روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است

    متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

    حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط میلاد |